لطایف قرآنی
عاقبت نیکی
روزی حضرت امیرالمومنین علیهالسلام در میان اصحاب خویش فرمود که من در تمام عمر خودم در حق کسی نه نیکی کردهام نه بدی. یاران گفتند: یا علی ما معنی این سخن را نمیدانیم.
حضرت فرمودند: هر کسی در حق کسی نیکی کند در واقع به خود نیکی کرده و هر کس در حق کسی بدی کند سزای ان به خودش باز میگردد پس در حق خودش بدی کرده. (سوره زلزال(( _ 809)
آیه نجات بخش
روزی عدهای از اشراف و بزرگان خانه ((امام حسن علیهالسلام مهمان بودند. غلام امام هنگام آوردن ظرف طعام شتاب کرد و همه غذا به زمین ریخت و مقداری از آن روی جامههای حضرت پاشید امام خشمگین شد و نزدیک بود که غلام از ترس بیهوش گردد. در این حال غلام آیهای به ذهنش رسید و آن را بر زبان راند که "کسانی که خشم و غضب خود را فرو میخورند" (سوره آل عمران _ 134)
امام فرمود: خشم خود را فرو خوردم.
غلام دوباره آیهای خواند: "کسانی که بدی مردم را ببخشند" (سوره آل عمران _ 134)
امام پاسخ فرمود: تو را بخشیدم.
غلام اینبار هم آیهای خواند: "خداوند احسان کنندگان را دوست دارد" (سوره آل عمران _ 134)
امام علیهالسلام پانصد دینار به غلام بخشید و فرمود برو که تو آزادی.(1)
لطایفی از دانشمندان
نامه دزدی
شخصی نامهای در کمال فصاحت و بلاغت و آراسته به آرایههای لفظی و معنوی برای صاحب بن عباد (وزیر دانشمند ایرانی که اولین کسی بود که لقب صاحب داشت و از وزیران دیلمیان بود) نوشت. وقتی صاحب ، نامه را خواند فهمید که اکثر مطالب نامه از نوشتههای خود اوست که نویسنده با مهارت آنها را در نامه خود جای داده.
پس در جواب خود جای داده
پس در جواب آن شخص این آیه قران را نوشت "این محصول ماست که به سوی خود ما باز گردانده شده" (سوره یوسف _ 65)
جواب قرآنی
یکی از دانشمندان عرب گوید: به وزیر خلیفه شکایت کردم که دشمنان بسیاری دارم و همه برای آزار من دست به یکی کردهاند.
وزیر گفت: "دست خدا بالای همه دستهاست" (سوره فتح _ 10)
گفتم: مکر و حیله آنها بسیار است گفت: "مکر بد و فکر بد جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد" (سوره فاطر _ 43)
گفتم من تنها یاوری ندارم ولی آنان بسیارند.
گفت: "چه بسیار آمده که گروهی اندک به یاری خدا بر سپاهی غالب شدهاند خدا یاور صابران است" (سوره بقره _ 249)
لطیفههایی از پادشاهان
منطق قرآنی
وقتی عمرولیث (دومین پادشاه صفاری) به نیشابور وارد شد سپاهان او در خانههای مردم میگرفتند و اوضاع اهل شهر بسیار سخت شده بود.
در این هنگام زنی برای دادخواهی نزد لیث رفت و گفت من زنی بیوه هستم و چهار کودک خرد سال دارم و در این شهر خانهای دارم که لشکریان تو آن را تصرف کردهاند و ما آواره کوچهها گشتهایم اگر دستور دهی که خانه ما را به ما برگردانند و ما را از خواری و رسوایی نجات دهی از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.
لیث خشمگین شد و گفت: سپاهان من از سیستان خانه و کاشانهای با خود نیاوردهاند مگر تو در قرآن نخواندهای که: "پادشاهان به هر شهری که وارد میشوند آن را خراب میکنند و عزیزان آن شهر را خوار و بی مقدار کنند" (سوره نمل _ 34)
زن گفت: ای پادشاه مگر تو آیه بعد از این را فراموش کردهای که در حق ظالمان و خانههای آنها فرموده که: "این است خانههای بی صاحب ایشان که چون ظلم کردند همه ویران شد و در این کار هلاکت ستمکاران) برای دانایان آیت عبرت است" (سوره نمل _ 52)
عمرولیث از شنیدن این آیه چنان متاثر شد که به گریه افتاده و دستور داد که تمامی سپاهان از شهر خارج شوند.
لطیفههای از غلامان
تقدم مال بر فرزند
خواجهای مال خود را بین فرزندانش تقسیم میکرد و غلامی خردسال داشت.
غلام گفت: ای خواجه اول به من چیزی بده بعد به فرزندانت.
خواجه پرسید چرا؟
غلام جواب داد: برای اینکه خداوند در قرآن میفرماید: "مال و فرزندان زینت زندگانی دنیوی هستند..." (سوره کهف _ 46). و در این آیه مال را از فرزندان مقدم آورده ، من هم که جزو اموال تو هستم پس بر فرزندانت تو تقدم دارم.
خواجه با شنیدن سخن خردمندانه و زیرکانه غلامش ، خوشحال شد و او را آزاد کرد.
لطایفی نماز جماعت
راهنما
عالمی در نماز جماعت آیهای خواند و دنباله آیه را فراموش کرد. کسانی که به او اقتدا کرده بودند به جهت احترام چیزی نمیگفتند تا یادش آید.
سرانجام پس از مدتی ان عالم چون دید بقیه آیه یادش نمیافتد این آیه را خواند "... آیا در میان شما یک مرد خیرخواه رشید نیست." (سوره هود _ 78)
در این هنگام یکی از نمازگران که مقصود امام جماعت را فهمیده بود دنباله آیه فراموش را به یادش آورد.
اگر نوح نمیرود دیگری را بفرست
مردی عرب به نماز جماعت ایستاده بود ولی بسیار عجله داشت و میخواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد.
پیشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه سوره نوح را شروع کرد و گفت: "ما فرستادیم نوح را..." (سوره نوح _ 1)
اما دنباله آیه را فراموش کرده بود و مدتی نمازگزاران را منتظر گذاشت.
مرد عرب که نمیتوانست صبر کند با صدای بلندی گفت: ای قاری! اگر نوح نمیرود کس دیگری را بفرست و ما را بیش از این در انتظار مگذار.
منبع
· گنجینه لطایف _ فخرالدین علی صفی
خاطرات حاج آقا قرائتی
روزي كه به تلويزيون رفتم
خدا رحمت كند شهيد مطهري را. چون مرا مي شناخت و برنامه هاي مرا ديده بود، همان سال 58 مرا به تلويزيون معرفي كرد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم . ايشان گفت : تلويزيون جاي آخوند نيست ، جاي هنر است .
گفتم : احتمال نمي دهي من معلّم هنرمندي باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقي بردند كه عدّه اي از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست ؟
گفتم : من معلّم هستم و مي خواهم درس دين بدهم ، از اين لحظه تا دو ساعت مي توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب هاي خود را جمع كنيد.
ساعت گذاشتند و من برنامه بسيار شادي را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول آنان واقع شد.
كتك مبارك !
مرحوم پدرم اصرار زيادي داشت كه من محصل روحاني شوم و من مخالف بودم و به دبيرستان رفتم .
روزي گزارش چند نفر از همكلاسي هايم را به مدير دادم كه اينها در مسير راه اذيت مي كنند، مدير هم آنها را تنبيه كرد. آنها هم در مسير برگشت كتك مفصّلي به من زدند كه سر و صورتم سياه شد و بي حال روي زمين افتادم و به سختي خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چي شده ؟ گفتم : هيچي ، مي خواهم بروم حوزه عليمه و طلبه شوم .
راستي چه خوب شد آن كتك را خوردم!
به شما حجره مي دهيم
سالهاي اوّل طلبگي در قم ، خواستم در مدرسه آيه الله گلپايگاني (ره ) حجره بگيرم ودرس بخوانم . گفتند: به كساني كه لباس روحانيت نپوشيده اند حجره نمي دهند.
خودم خدمت ايشان رسيدم ، فرمود: شما كه لباس نداريد معلوم است كم درس خوانده ايد. به ايشان عرض كردم به من حجره ندهيد، ولي اجازه دهيد يك مثال بزنم !
گفتم مي گويند فردي در كاشان به حمام رفت ، وقتي لباسهايش را بيرون آورد همه گفتند: اه ، اه ، چه آدم كثيفي !
لباسهايش را پوشيد تا از حمام بيرون برود، گفتند: كجا مي روي ؟ گفت : مي روم حمّام تا تميز شوم بعد بيايم حمّام !
گفتم حال حكايت شماست كه مي گوئيد برو درس بخوان بعد بيا اينجا درس بخوان ، اول روحاني شو بعد بيا اينجا روحاني شو. وقتي اين مثال را زدم ايشان خيلي خنديد و فرمود: به شما حجره مي دهيم ، شما اينجا بمانيد.
خنده پدرم
روزهاي اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمديم قم و خانه اي اجاره كرديم . يك اطاق 12 متري داشتيم ، ولي يك فرش 6 متري . پدرم آمد منزل ما احوال پرسي ، گفتم : اگر يك فرش 12 متري داشتيم و اين اطاق فرش مي شد زندگي ما كامل بود. پدرم خنديد! گفتم : چرا مي خنديد؟ گفت : من 80 سال است مي دوم زندگي ام كامل نشده ، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگي ات كامل مي شود.
جشن عمّامه گذاري
رسم است كه طلاب علوم ديني ، براي عمّامه گذاري جشن مي گيرند. مقداري سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آيه الله العظمي گلپايگاني (ره ) عرض كردم اجازه بدهيد از اين سهم امام براي جشن عمّامه گذاري استفاده كنم ؟ ايشان فرمودند: ما كه براي عمّامه گذاري جشن نگرفتيم ، ملاّ نشديم !؟
جايزه ويژه !
يك روز در منزل ديدم خانم دستگيره هايي دوخته كه با آن ظرفهاي داغ غذا را بر مي دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس بردم .
وقتي خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم : يكي از اين سه جايزه را انتخاب كن : يك دوره تفسير الميزان يا سه هزار تومان پول ياچيزي كه به آتش دنيا نسوزي .
گفت: مورد سوّم. من هم دستگيره ها را به او دادم. همه خنديدند.
خوابم كه نماينده امام نيست !
تا دير وقت در جايي مهمان بودم ، موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بيدار كن . گفت : عجب ! شما كه نماينده امام هستي ، گفتم : آقا! خودم نماينده امام هستم ، خوابم كه نماينده امام نيست !
فوتبال به جاي سخنراني
جبهه جنوب بودم ، برادران در حال بازي بودند، خواستند بازي آنان را براي سخنراني من تعطيل كنند، گفتم : نه ، خودم هم لباس را كندم و با آنان بازي كردم.
به تو بودم!
در كاشان ديوانه اي وقت نماز وارد مسجد شد و با صداي بلند به مردم گفت : همه شما ديوانه ايد. همه خنديدند.
گفت : همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند.
آمد صف جلو و رو كرد به پيشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد شروع كرد و يكي يكي گفت : أقا به تو بودم ، أقا به تو بودم ، اين دفعه مردم عصباني شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.
از كار اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهي بايد گفت : أقا به تو بودم و سخنراني عمومي تاثير ندارد.
نویسنده پست: محمدمهدی صانعی
سلام دوستان.اینجانب مهدی رستمی اصل دبیردینی،عربی وقرآن مقطع متوسطه دوره اول